|
اون روزی رو یادم میاد که من بوی گند میدادم
روی تخت مورده شور خونه منو ماساژم میدادن
نمیدونستم چی شده دنیام دیگه تموم شده
نمیتونم جم بخورم عمرم دیگه تموم شده
فرقی نداره واسشون مردن و زنده بودنم
هی میزنن تو سرشون که بگن عاشق منن
اما دیگه راحت شدم از هرچه درد رد شدم
از اونایی که الکی میگفتن دوست داریم رها شدم
اینجا پر از صداقت زندگی خیلی راحت
هیچکی نمیتونه بگه که عاشقی یه عادت
|