|
تو توی سینه قلب نداری سفر تنها نداری
چی شدش رفتی از اینجا دلمو تو در میاری
دیگه دستات سرد سردن دیگه چشمات جون ندارن
تو نگو بیدار نمیشی قلبمو واست میارم
نگو که تنهام میزاری با یه سنگ یادگاری
عشقمم میبری از یاد اگه تنهام جام بزاری
واسه بودن با تو کاش که روح من رها شه
واسه بوسیدن دستات کاش که این سنگها نباشه
|